تبليغاتX
طرقه
.
.
 

این کربلای یک است
و کربلای تازه ی ما از فردا شروع می شود
و خاکریز اول ما همان حیاط باغ سفارت است
جنگ جنوب را
همین سفارت به راه انداخت
و چندی پیش
آن همه درخت را دار زدند
شهید همت بالا پرید از دیوار سفارت
شهید تهرانی مقدم
در صف مقدم این جنگ است
یا کافی المهمات
مهمات کم داریم
تنها امن یجیب بخوان و نترس
زیارت عاشورا بخوان و با او باش
و فکر نکن به بدمست ها
که قی می کنند هر شب
در صفحه های فیس بوک
یا کافی المهمات
این کربلای چندم ما بود؟
و کربلای دیگر ما دیروز بود
در اجتماع فتنه گران در اینترنت
بنا نیست کربلا تمام شود
که در حیاط سفارت هر روز تعزیه ست
دوربین ها و جاسوس ها دیروز آمدند
آنها هر روز با هیأتی تازه از راه می رسند.
گاهی از مغازه ای فرش فروشی در روبروی سفارت
انگار تمام نمی شود این بازی
تو فکر می کنی
اگر سفارت نروژ بسته شود
پس ما چگونه به سرزمین اسکیموها برویم؟
و خرس قطبی شکار کنیم
اگر سفارت ایتالیا بسته شود
پس ما در کجا پیتزای پپرونی بخوریم؟
و برج کج نگاه کنیم
اگر سفارت فرانسه بسته شود
پس ما برای تعطیلات آخر هفته
در کدام شانزه لیزه سرسره بازی کنیم و تئاتر ببینیم؟
ببین چه قشقرقی راه انداخته اند
دو قلوهای به هم چسبیده ی انگلیس و اسرائیل
در سایت هایشان
اما هنوز بازی ما با انگلیس باقی ست
بناست دو کشته ما از سال ۵۹
حساب شود
بناست هزار کشته ما از جنگ های جهانی
دویست شهید بعلاوه ی هشتصد شهید
تا کودتای شعبان بی مخ
همه حساب شود
حتی آروغ های چرچیل
در خیابان زمان شاهی اش در تهران
و ته سیگارهای روشنی را
که انداخت در چاه های نفت
حتی اجازه ای که ندادند به ناصرالدین شاه
برای سفر به جنوب
تمام را حساب خواهیم کرد
و صورتحساب را خواهیم فرستاد
برای روباهی
که با دم بریده از ایران رفت
حتی تیری که خورد به پای ستارخان
از سفارت انگلیس شلیک شد
و پارچه ای که با آن مدرس را کشتند
ملحفه شخصی سفیر انگلیس بود
اینجا همیشه دیگ سفارت می جوشید
و رقاصه ها می رقصیدند
فرقی نمی کند زن یا مرد
آخوند یا کراواتی
پلو می دهند همیشه برای کشتن حسین
حتی گاهی پرچم سیاه هم می زنند
و روضه خوان هم می آورند
همین ابن زیادهای معاصر
ابن زیادهای نو
شمرهای فضانورد
حرمله هایی که در کره ماه
دنبال خون علی اصغر می گردند
و همیشه آنلاین اند
نگاه کن الاغی که پنجه اش شبیه انسان است
سر برده در شیره ی عسل
نگاه کن به حیاط سفارت
دیروز مجلس تعزیه درخت کشان داشتند
آمده اند اکسیژن انسانیت را بمکند
معلوم نیست از زیر درخت ها
به کجا تونل زده اند
به رختخواب جناح سبز
به چاه های نفت بصره
به خانه شیخ خزعل جدید
در خواب لحظه ای
برادرم قیصر را دیدم
از دیوار سفارت بالا می رفت
ایستاده بود و فرمان می داد
و شاعران که سفارت را اشغال کردند
و میرزاده عشقی
و شهریار و بچه های لشکر عاشورای شعر
سفارت را شعر اشغال کرد
وگرنه آنها
با قطعنامه ای تمام درخت ها را قطع می کردند
درخت ها همین انسان هایند
که ریشه کرده اند در وال استریت
و یزید همین مجسمه آزادی ست
همین آدم هایند
که نفس شان بند است به قطعنامه ها
به جای شش
قطعنامه دارند در سینه هایشان
با هر نفس قطعنامه ای سمی صادر می کنند
برای زنده و مرده ما قطعنامه دارند
اینها به هیچ کس رحم نمی کنند
اینها یک درصدند
با دویست و بیست بی بی سی
بی بی سی هایی که رله می شود به الجزیره گاهی
و صدایش شنیده می شود از الریاض همیشه
و با ریاضت اقتصادی و نفت شیخ ها زنده ست
بی بی سی تبر درست می کند و بلوا
بی بی سی هر شب چلوکباب وطنی می دهد
در کافه نادری شاهزاده ها
بی بی سی تا هنوز
ارگان نوکران سفارت خانه ست
ارگان شاه باجی ها
می گویی نه
نگاه کن که هنوز
چیزی نمی نویسد از الان
و از کسانی که به نیابت از ما
به خیابان آمده اند
در تظاهرات بزرگ لندن فریاد می زنند
اینها به هیچ کس رحم نمی کنند
حتی به مردم خودشان
حتی به اعتبار این مجسمه بدبخت آزادی
و بچه ها از خواندن نماز شکر می آیند
می گویند:
شکر خدا
فتنه گران یتیم شدند!
و کربلا از فردا
شلوغ تر خواهد شد.

" علیرضا قزوه "

 


برچسب‌ها: ما رای می دهیم, حضور, نهمین انتخابات مجلس
.
+ نوشته شده در  هفتم اسفند 1390   توسط مجتبی  | 
.
.
.
 
 

  قلب من مانده زیر حجابی
  زیر یک پرده از جنس آهن
  کاشکی می توانستم این پرده ها را بدرم
  بعد از آن
  از شکاف تن پرده تا دورها پر بگیرم
  آه ای دل، دل من
  چرا حسرت دیدگان ترم را
  تا تماشای غوغای طوفان نبردی؟
  آه آواره من، چرا ره به دریا نبردی؟
  کاش آن دم که باران می آمد
  خستگی دلم را به آرامش آبی آبها می سپردم
  کاشکی دست جادوگر آب را می فشردم
  کاشکی من نمی مردم از ترس مردن


"سلمان هراتی"

.
+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1390   توسط مجتبی  | 
.
.
.


  بار دیگر چشمه ی من می توانی رود باشی

  برکه ی باران که سرشار از شقایق بود باشی


  کوه بودی زیر بار ماه ، آیا بار دیگر

  می توانی ماه روشن ، کوه وهم آلود باشی


  آسمان ما چرا باید عبوس و سرد باشد

  آفتاب من  چرا می خواهی ابر اندوه باشی ؟


  بر نمی تابیدی آن دریای ناپیدا کران را

  پس چرا باید ازین مرداب ناخشنود باشی


  کاش می شد ای گل صدبرگ ، در اعماق جانم

  بار دیگر خنده ی آن زخم بی بهبود باشی


  جاده ها چشم انتظارند ، ای جنون گل کن که فردا

  دیر خواهد شد ، همین امروز باید زود باشی


  در تو زندانی شدم ای وضع موجود ، آه اگر تن

  جان دهد بی آنکه یک بار دگر موعود باشی

" یوسف میرشکاک"


پ . ن : سلام به همگی دوستانی که زحمت درج کامنت را کشیدند . یکی از این دوستان هم به ما عرض ارادت و دست بوسی داشته اند ، که ما هم به ایشان از سر بزرگواری مرحمتی میکنیم و اگر آن حقیر خواستار پا بوسی بود بعد از معرفی خویش ، وقتی برای آن امر می گذاریم .

.
+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1390   توسط مجتبی  | 
.
.
.


    دریغ از ولایت بی ولی ، فغان از حکومت بی علی ! کدام علم را بی معلم می توان فرا گرفت؛ آنکه در علم باید ذوب شود، معلم است. شاگرد باید ذوب شود در معلم. اگر که می خواهد از علم بهره ای برده باشد. ذوب نه اما در شخص که حجاب آورد، در شخصیت ، نه در اسم، نه در امام که در امامت، و نه در ولی که در ولایت.

    رهبرا ! ما از آن رو در ولایت تو ذوب گشته ایم که تو را ذوب در اسلام یافته ایم . این اما نه فقط حدیث عشق است، عقل نیز بر همین مناط حکم می کند .


5 - حضرت آقا :

   ما بایستی زن را، هم با حجاب نشان بدهیم، هم سرشار از ارزش هایی که اسلام و انقلاب برای او در نظر گرفته است؛ یعنی نجابت و عفت زن. مهمترین مساله، آن گوهر عفت زن، آن عضو اصلی و رکن اساسی خانواده بودن، آن عضو اصلی و رکن اساسی فعالیت های جامعه بودن، آن تاثیر زن در رشد جامعه و رشد مردان، آن تاثیر زن در واقعیت های گذشته ی ما -از قبیل انقلاب و جنگ- است .

   این کارها باید در رادیو و تلویزیون انجام بشود؛ ولی نمی شود! این مسئولیت من و شماست. هر روز که می گذرد، باید یک قدم به اینها نزدیکتر بشویم .

.
+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1390   توسط مجتبی  | 
.