تبليغاتX
طرقه
.
.
 

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

                                                        " نظری "

یکی از رفقا بعلت تصادف رفته کما ، التماس دعا داریم .

 

.
+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1388   توسط مجتبی  | 
.
.
.

يا لطيف


" تولدت مبارك "

  ما در گرداب خاكي قطره اي بي ياوريم

  در كنار كوچكي هامان جهان اكبريم

  بر بساط اين قمار نابرابر بر زمين

  پاكبازي مي كنيم و آسمان را مي بريم



.
+ نوشته شده در  یکم شهریور 1388   توسط مجتبی  | 
.
.
.

خداحافظي با خيلي خوب


در فصل تو كوتاه درنگي داريم
راه ست دراز و پاي لنگي داريم
بايد برويم ، بادها منتظرند
همچون دل غنچه ، وقت تنگي داريم



.
+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1388   توسط مجتبی  | 
.
.
.

                              

 مرتضي در طول 8 سال دفاع مقدس ، فرياد مظلوميت رزمندگان اسلام در شهر بود . پس از دفاع مقدس ، روح نا آرام او همچنان در پيچ و خم خاكريزها و زاويه سنگرها به دنبال نا گفته ها بود . او اعتقاد داشت كه فرهنگ جبهه نبايد زير آوار تاريخ دفاع مقدس دفن شود . انتقال آن فرهنگ به شهر مي تواند زندگي را از چنگال بي رحم ثروت و قدرت به در آورد و صبغه معنوي به آن ببخشد .

  اكنون پس از سال ها وقتي پا به فكه مي گذاري و فارغ از همه چيز گوش جان به سكوت مرموز آنجا مي سپاري ، هنوز مي شنوي ترنم شهدايي كه از كنج تپه اي ، زاويه كانالي و لابه لاي ميدان مين ، تو را به وفاداري و استقامت فرا مي خوانند .

              از شهيدان مانده تنها جامه اي
                                     مانده تنها استخواني و پلاك و نامه اي
              گر وصيت نامه ها را خوانده اي
                                           پس چرا بين دو راهي مانده اي
؟!


.
+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1388   توسط مجتبی  | 
.
.
.

 

  چه قدر خون ، چه قدر رنگ قرمز . هر چه لباس ها را مي شستيم و مي چلانديم ازش خون در مي آمد . همه جا مي شد سرخ ، رنگ خون .

*    *    *
   چهار سالش بود يا پنج سال . نمكي بود و پيدا بود از آن شيرين زبان ها است.     جفت پاهايش از زير زانو قطع شده بود . مرتب گريه مي كرد ،داد مي زد كه پدرش برود و پاهاي قطع شده اش را بياورد .مي گفت :" مي خواهم اين خانم دكترها واسه ام بدوزن. "

 پدرش همين جور نگاهش مي كرد و اشك مي ريخت .

*     *     *
  در بيست و چهار ساعت خيلي استراحت مي كرديم ،دو ،سه ساعت . هيچ كس آرام و قرار نداشت . يك عده هم كار پشتيباني مي كردند .لباس تهيه مي كردند . غذا درست مي كردند . از دوازده شب به بعد هم غذاها را بسته بندي مي كردند كه صبح بدهند تحويل ستاد .

                                                " كتاب پرستاران "


.
+ نوشته شده در  نهم اسفند 1387   توسط مجتبی  | 
.
.
.
 

   اگر قرار نبود

      آن در گشوده شود

         چرا كليدش را برنداشتند .


              اگر قرار نبود من ميوه بچينم

                  چرا در باغ

                      تنهايم گذاشتند .

" عمران صلاحي "


.
+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1387   توسط مجتبی  | 
.
.
.
 

    ديديم كه مي شناسيمش ... و تصويرش را ازاين پيش در خاطر داشته ايم . ديديم كه مي شناسيمش ، نه  آن سان كه ديگران را ... و نه حتي آن سان كه خود را . چه كسي از خود آشناتر؟ ديده اي هرگز كه كسي  نقش غربت در چهره خويش ببيند و خود را نبشناسد؟!

    ديديم كه مي شناسيمش ، بيش تر از خود ... تا آنجا كه خود را در او يافتيم ،چونان نقشي سرگردان درآبگينه كه صاحب خويش را بازيابد و يا چونان سايه اي كه صاحب سايه را ... و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش مي گسترديم و شب كه مي رسيد به او مي پيوستيم .

    آن صورت ازلي را چه كس بر اين لوح قديم نقش كرده بود؟ مي ديديم كه چشمانش فاني است ، اما نگاهش باقي ؛ مي ديديم كه لبانش فاني است ،اما كلامش باقي . چشمانش منزل عنايتي ازلي بود و دهانش معبر فيضي ازلي و دستانش ... چه بگوييم ؟ كاش گوش نامحرمان نمي شنيد .

   زمين مهبط است ، نه خانه وصل . در اينجا نور از نار مي زايد و بقا در فناست و قرار در بي قراري . زمين معبر است و نه مقر ... و ما مي دانستيم .

                                                                            " سيد مرتضي آويني "


.
+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1387   توسط مجتبی  | 
.
.
.

 

 اینجا همه به دنبال لیلای خویش می گردند .

 چشمه ها به هواداری گلوله های تشنه برخاسته اند .

 درختها به سجود پیشانی های برخاک رفته به قیامند .

 هر لحظه احتمال پرنده شدن است ...


.
+ نوشته شده در  دوم بهمن 1387   توسط مجتبی  | 
.
.
.


  دهانت

  اگر چه خسته و خاموش

  رسول اولوالعزم تمام گفتنيهاست

  و لبخندت

  اگر چه تازيانه خورده و مجروح

  امام تمام شكفتنيها ...

                                                                         "سيد حسن حسيني"


.
+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1387   توسط مجتبی  | 
.
.
.

 
 باصداي بلند مي انديشم چگونه سطرهاي غريب رقم مي خورند بر صفحات تاريخ ؟

  اين عطش كه حادثه آفريد از كجاي آفرينش ،آب مي خورد ؟ پيش تر مشت تنها به مصاف درفش و نيشتر نمي رفت . هيچ ساقه نيلوفري از نيام رويش رو در روي باد نمي رست !
  اين بار چگونه بود كه انگشت شماران ،از سياهه و سياهيهاي بيكران نمي هراسند و گردش داسهاي دروگر ، توان آن را ندارد تا در دلهايي به شمار اندك هراس افكنند و اين بار چگونه است كه هيچ دل نوآموزي حتي ،از ترس ،سر مشق نمي گيرد ؟
  عقل اين ترازوي هم تراز با عمر خاك ،چگونه بسنجد اين بار سنگين ناسنجيدني را ؟
  مصاف مشت با درفش !
  رو در روي گلوهايي نازك با تيغ بي امان آذرخش !

                                                                                                            "سيد حسن حسيني"

.
+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1387   توسط مجتبی  | 
.
.
.

  من فقط به قلب سوخته ی خود اجازه می دهم که از علی سخن بگوید و فقط به حرمت عشق جرات می کنم به علی نزدیک شوم .
  چه کنم که سرتاپای وجودم در آتش عشق او می سوزد .هر وقت که نام او بر زبان می رانم یا یاد او بر دلم می افتد، به خود می لرزم، اشک از چشمانم فرو می چکد، آتش دردناک و لذتبخشی وجودم را فرا می گیرد، در او محو می شوم، عاشقانه با او راز ونیاز می کنم، و روحم آشفته وار علی علی می گوید ...


" شهید چمران "

         ای خدای ای خالق مولا علی
                                  از کنارت نیست راهی تا علی
         من تو را می خوانم اما بر زبان
                                    می رود بی اختیارم، یا علی
         سرخوشان در مدح او: شاید خدا !
                               خامشان در وصف تو: گویا علی !
" سید حسن حسینی "

.
+ نوشته شده در  بیست و هشتم آذر 1387   توسط مجتبی  | 
.
.
.

حتما شما هم ماجرای جدا کردن خلخال از پای بانوی یهودی در زمان حکومت امیرالمومنین (علیه السلام) را شنیده اید !

حالا اگر ماجرایی صدها و هزاران برابر بدتر از این در بلاد مسلمانان اتفاق بیفتد، مرد مسلمان چه واکنشی نسبت به آن باید نشان دهد؟ اگر 260 کودک مظلوم و بی گناه فقط به دلیل ممانعت کفتارهای صهیونیست از ورود غذا و دارو به نوار غزه جان خود را از دست داده باشند، مرد مسلمان از این غصه چه باید بکند؟ اگر به شما بگویند در سرزمینی که روزگاری قبله اول مسلمین بود کودکان بی پناه اهداف زنده تمرین تیراندازی جمعی غاصب جنایتکار بی هویت هستند، چه حالی به شما دست خواهد داد؟



این یکی ایران را اشغالگر می نامد ، آن یکی نامش عبدالله است اما به عبدالشیطان بیشتر می ماند؛ کارش پناه دادن به منافقین و لو دادن اطلاعات حزب الله است و آن شیخ دیگرشان با تشکیل کنفرانس ادیان و با کمال افتخار به دست دادن با سر دسته صهیونیست خود را در خواب عمیق زمستانی برده اند !
این نوادگان همان ها هستند؛ همان ها که دلارهای نفتی خود را برای نجات آمریکا و متحدانش از منجلاب مالی روانه آن سرزمینها می کنند .

آن حضرت فرمود : اگر مردی از غصه این قصه بمیرد ، جا دارد .


" جام جم "

.
+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1387   توسط مجتبی  | 
.
.
.

 

بسیجی ها دلباخته ی حقند و ما دلباخته ی بسیجی ها هستیم

" بریم غواص بشیم ؟ ... من دقت کرده ام ،تو این عملیات های آخری غواص ها بیشتر رفتن واسه ی خط شکنی . من فکر می کردم زرهی خوبه ، اما غواصی یه چیز دیگه س ... " با چه عشقی هم تعریف می کرد .

" فکرش رو بکن ... تو آب باشی ... تیر می خوره تو سرت . میری زیر آب . یا حسین می گی می آی بالا ... نه اتکایی، نه پشت و پناهی ... فقط خدا می مونه وخدا ..."

***

خوابشان برده بود . همین طور روی خاک ها . دو نفرایستاده بودند بالای سرشان و بادشان می زدند تا گرما بیدارشان نکند . خاک زیر سرشان گل شده بود .

                                                                                                        " غواصان لشکر۱۴ "

 

.
+ نوشته شده در  ششم آذر 1387   توسط مجتبی  | 
.
.
.


خداوند زمین را نور باران کرده است. برخیزید ، خواب را بشکنید و چشمان ظلمت گرفته را سوی نور بگشایید . بیم گمراهی را از کلبه دل برانید و ترس از فراز و نشیب ، از چاه و چاله ، از دشت و تپه را جواب کنید .
 نگرانی را جارو کنید ، هراس از افتادن را به گور بسپارید ، بر ظلمت زهرخند بزنید که :
" یَجعَلُ لَکُم نُوراً تِمشَوُنَ به " فرا راهتان نوری گسترده است .

 
جگرهای تفدیده و چشمان عطش چشیده و دهان تشنگی کشیده را با زلال رحمت خداوند سیراب کنید . هر کدام که در اعماق دل و شیارهای ذهن خویش خدا را می جستید ، اینک نظاره کنید .
 من رآنی فقد رأی الحق

                                                                                            " سید مهدی شجاعی "

.
+ نوشته شده در  دهم آبان 1387   توسط مجتبی  | 
.
.
.
  الله اکبر
  بسم الله الرحمن الرحیم
  الحمدالله رب العا...
  پس نیتم چی شد؟
  گفتم یا نه؟ خوب، نیازی به زبون آوردن نبود.
  الرحمن الرحیم
  ولی قربة الی الله چی؟

     فکر میکنم آدم معتقدی هستم و تمام کارهام ، رفتارهام ، صحبتام ، باورها و ایده آل هام همه  همونی هستند که باید باشن ولی وقتی به مشکلی (جالبه که  فقط مواقع مواجهه با مشکل) برخورد میکنم رجوع میکنم به ته دلم یا نه ،فقط به  کارهای گذشته ام نگاه میکنم میبینم از اون اعتقادات ذهنی خبری نیست و چیز  دیگه ای داره روی من تاثیر میذاره و اون هم فقط و فقط "حرف" !
 "حرف"ی از اعتقادات ، "حرف"ی از حُب ، "حرف"ی از توکل
 آیا "حرف" میتونه من رو همونی که باید میشدم بکنه یا نه !
 یا اصلا مشکل من "حرف" هم نباشه، شاید هم "حرف" داشته باشیم با "حرف" !
 نمیدونم !
 ولی بالاخره روزی میاد که این وریها یا اون وریها از من سوال کنند در مورد "حرف" !
 
  شما چی ؟ "حرف" دارید یا نه ؟

.
+ نوشته شده در  پنجم آبان 1387   توسط مجتبی  | 
.