ديديم كه مي شناسيمش ... و تصويرش را ازاين پيش در خاطر داشته ايم . ديديم كه مي شناسيمش ، نه آن سان كه ديگران را ... و نه حتي آن سان كه خود را . چه كسي از خود آشناتر؟ ديده اي هرگز كه كسي نقش غربت در چهره خويش ببيند و خود را نبشناسد؟!
ديديم كه مي شناسيمش ، بيش تر از خود ... تا آنجا كه خود را در او يافتيم ،چونان نقشي سرگردان درآبگينه كه صاحب خويش را بازيابد و يا چونان سايه اي كه صاحب سايه را ... و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش مي گسترديم و شب كه مي رسيد به او مي پيوستيم .
آن صورت ازلي را چه كس بر اين لوح قديم نقش كرده بود؟ مي ديديم كه چشمانش فاني است ، اما نگاهش باقي ؛ مي ديديم كه لبانش فاني است ،اما كلامش باقي . چشمانش منزل عنايتي ازلي بود و دهانش معبر فيضي ازلي و دستانش ... چه بگوييم ؟ كاش گوش نامحرمان نمي شنيد .
زمين مهبط است ، نه خانه وصل . در اينجا نور از نار مي زايد و بقا در فناست و قرار در بي قراري . زمين معبر است و نه مقر ... و ما مي دانستيم .
" سيد مرتضي آويني "